1   2      >
 + نقدینگی ... !

سلام دوبارهنقد نقد !
پست قبلی رو که می نوشتم ،  در پایان داستان راجع به مطلبی   
می خواستم چند جمله ای اضافه کنم که نمی دونم واسه چی سیستم
گیر کرد و هر چه قدر خواستم ادامه متن روبفرستم ، نشد که نشد .
واسه همین تو یه پست جداگانه خدمتتون رسیدم .
تصمیم دارم از این به بعد گاها ، نظر  و  به بیان دیگر نقد ابتدایی خودم
  راجع به کتاب هایی( اغلب رمان ) که خونده ام رو براتون بذارم .
این کتاب ها اغلب از کتاب های مطرح در این عرصه هستند . اسم چند
تا از کتاب های مورد نظر بدین قرار است :
آبی تر از گناه  ، چراغ ها را من خاموش می کنم  ، طوفان دیگری
در راه است  ، من او  ، بادبادک باز  ، استخوان های
دوست داشتنی  ، اندکی سایه  ، و ...
برا همین هم می خوام ببینم خوانندگان عزیز هم از این مطلب استقبال
می کنند و یا اصلا ول معطلیم و بریم بچسبیم به کار همیشگی مون ،
می گین کدوم کار ، خب معلومه ! کپی (جوانمردانه ! ) مطالب از
وبلاگ های دیگه  
ضمنا از نظرات و نقد های خوانندگان هم استقبال می کنم و
اگه به نظر شما هم کتابی مناسب میرسد ، دریغ نفرمایید .
پس تا بعد ...
خدانگهدار


| نوشته شده توسط عبدالله در جمعه 14/4/1387 و ساعت 10:28 عصر | نظرات دیگران()
 + زندگی ... !

بعله دیگه ... !
   یک زوج 55 ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند
بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرند .                                            
   وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند ، یکهو یه فرشته کوچیک خوشگل
جلوشون ظاهر شد و گفت : به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودید
و تمام مدت به همدیگه وفادار بودید ، من برای هر کدوم از شمایه آرزو
بر آورده می کنم.
   زن از خوشحالی پرید بالا و گفت : اوه ! چه عالی ! من می خوام همراه شوهرم
به یه سفر دور دنیا بریم . فرشته چوب جادویش رو تکون داد  و پوف ! دو تا بلیط
درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد .
   حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه . مرد چند لحظه فکرکرد و گفت : خب ...
این خیلی رمانتیکه . ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار تو زندگی آدم پیش
می آد . بنابرین خیلی متاسفم عزیزم ... آرزوی من اینه که یه همسری داشته
باشم که ده سال از من کوچیکتر باشه !
   زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند . ولی آرزو آرزو است و باید بر آورده
بشه . فرشته چوب جادویش رو تکون داد و پوف !
مرد 65 سالش شد !
***
(ضمیمه چار دیواری روزنامه جام جم ، دوشنبه )
***


| نوشته شده توسط عبدالله در چهارشنبه 12/4/1387 و ساعت 10:35 عصر | نظرات دیگران()
 + گناه ...

ما گنه کاریم ؛ آری ؛ جرم ما هم عاشقی است


آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ؛ کیست ؟


زندگی بی عشق ؛ اگر باشد ؛ همان جان کندن است


دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است ؛ نیست ؟


زندگی بی عشق ؛ اگر باشد ؛ لبی بی خنده است


بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست


زندگی بی عشق اگر باشد هبوطی دائم است


آنکه عاشق نیست ؛ هم اینجا هم آنجا دوزخی است


عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است


می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست ؟


تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب


بر در و دیوار می پیچد طنین چیست ؟ چیست ؟...


قیصر امین پور
***


پیشاپیش ایام شهادت ام ابیها ، فاطمه زهرا (علیها السلام) را به شما تسلیت می گویم .


| نوشته شده توسط عبدالله در یکشنبه 29/2/1387 و ساعت 8:23 عصر | نظرات دیگران()
 + لحظه دیدار


لحظه دیدار ...
جز هوسی در سر ما ، گو تو نی                                جز هوسی در سر او ، گو تو نی
در سر ما بود هوس با قدم                                              در سر او بود هوس با خدم
لحظه دیدار ز ما بر گرفت                                         چشم و به سوی دگران رو گرفت
شاهد ما آب دو چشمم ندید                                                کز پی ما یار دگر بر گزید
چشم ز چشمش ، همه در چشم شد                    خواب ز خالش ، همه در خواب شد
چشم ز جورش ، همه در خواب به                           خواب ز لطفش ، همه از چشم نه
در هوسش پیر جوانی گزید                                         وز ستمش خام به پیری رسید
کنج لبش ، آب حیات است و بس                           عطر تنش ، بوی گلاب است و بس
خنده او آب رخ پسته برد                                                  گریه او از لب جو خنده برد
سرو خجل گشت چو قدش بدید                          مشک به سر کوفت چو بویش شنید
غنچه مگر از لب او بد شنفت                                     یا دهنش دید و ز نخوت شکفت
سحر مبین در خم ابروی اوست                            جان « عبدالله » در گرو لطف اوست 




***


شعر (اگه بشه بهش شعر گفت ) از خودمه !


| نوشته شده توسط عبدالله در دوشنبه 9/2/1387 و ساعت 8:25 عصر | نظرات دیگران()
 + شقایق شیدا

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم ، نه تبدارم 
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه 
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ،  به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود

 نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود - اما -
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرد ریشه اش را و
بسوزاند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت

شقایق



 


 


 
















بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ،

 که  ناگه چشم او
 افتاد بر رویم
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد

پس از چندی
هوا چون کوره آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد چه خاکی بر سرم ریزم
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست 

 خودش هم تشنه بود اما !!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد - آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت شیدا
زهم بشکافت
اما !

آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد

"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"

ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد

***

شعر نمی دونم از کیه
همین
                                       


| نوشته شده توسط عبدالله در جمعه 23/1/1387 و ساعت 1:32 عصر | نظرات دیگران()
 + نامه ای به مادرم حوا

به نام ریشه تمام پرسش ها


... و خورشید طلوع کرد ، بی آنکه رسوایی زمین را تخمین زده باشد .مادرم حوا ...
و تو دوشادوش پدرم آدم ، پا به خانه بی سقف خود نهادی .
سرت گرم شد به پرورش برادرهایم - هابیل و قابیل - راستی چه کسی قابیل ما را برادر کش کرد ؟ 
هر چه بود ، آن قدر سرگرم شدی که من و خواهرهایم را از یاد بردی و ما را به مهد کودک
تاریخ سپردی ، بی آنکه سراغی از حال ما گرفته باشی .
ورق بزن ، پرونده تک تک ما را ورق بزن ! جز روزهای سیاه ، جز محرومیت و ظلم ، جز اندوه و آه ، چه
در صحیفه تقدیر ما می یابی؟ خواهر بزرگ هایم در اوایل تاریخ ، پس از تو ، چنان مقهور سرنوشت
شوم خود بودند که زنده به گوری بر تقدیر آنان ، مهر رهایی می زد ، بی آنکه تو بپرسی
« بای ذنب قتلت »
شان خواهران مرا در هیچ نقطه تاریخ ، رعایت شده نخواهی یافت .
از وقتی حکم در دست مردان قرار گرفت ، ما محکوم ماندیم ... محکوم زن بودن خویش !
از قصه های تلخ گذشته ، فاصله می گیرم . می خواهم برایت از همین امروز بنویسم ،
از همین آغاز هزاره سوم زمین . برای همین ، تو را از جاهلیت چهارده قرن پیش و عبوس شدن
چهره مردان ، هنگام شنیدن خبر تولد دختر ، به جاهلیت هزاره سوم و به روزگار تلفیق
جهل و مدرنیته ، فرا می خوانم .
ای اولین مادر !
هرگز فکری به حال دخترانت ، در این عصر کرده بودی ؟ تو نیستی تا پاسخ گو باشی
تمرد انسان را در مقابل حقیقت روشن . همین انسان که خدا بر ناتوانی اش تاکید ها کرده است‏ ،
شاید به ظاهر از یک انقلاب کارگری در غرب ، سرچشمه گرفته باشد ، اما ریشه هایش عمیق تر از
هشت مارس است ، نهضتی را می گویم که به نام حمایت از حقوق زن بر پا شد ، اما ارمغانی جز
پریشانی و ظلمت با خود نیاورد .دیروز نگاه به خواهرانم ، نگاهی ابزاری بود  ،
در قالب سنت و جهالت ها و امروز نگاه به من و دختران امروزت ، نگاهی ابزاری تر است ،
در قالب تمدن و تکنولوژی . من از سرگردانی در طوفان های بی اصل و نسب این تاریخ مکدر ،
به تو پناه می آورم .
فقط به یک سوال من جواب ده !
به من بگو پدر در حق برادرانم چه کرد که آنان جنس غالب شده اند و کوتاهی تو در حق دخترانت
چه بوده که مغلوب شدن ، هماره بر پیشانی تقدیر ما ثبت شده است ؟
جواب نامه را از اینجا بخوانید

| نوشته شده توسط عبدالله در شنبه 17/1/1387 و ساعت 4:33 عصر | نظرات دیگران()
 + سلام

سلام


پیشاپیش عید نوروز رو به تمام شما عزیزان تبریک می گویم
سال خوبی در پیش رو داشته باشید
التماس دعا دارم
یا علی ...



نوروز 


| نوشته شده توسط عبدالله در چهارشنبه 29/12/1386 و ساعت 8:30 عصر | نظرات دیگران()
 + 28 صفر

    سلام


ایام رحلت پیامبر رحمت ، آخرین سفیر الهی ، اشرف مخلوقات ، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله)
و همچنین سالروز شهادت مظلومانه و غریبانه سبط اکبر ، امام حسن مجتبی (علیه السلام ) همچنین
سالروز شهادت غریب طوس ، امام رضا (علیه السلام) را به پیشگاه امام زمان و رهبر انقلاب و
شما عزیزان تسلیت عرض می کنم .
یا علی ...


| نوشته شده توسط عبدالله در پنجشنبه 16/12/1386 و ساعت 8:28 عصر | نظرات دیگران()
 + سه طلاقه !

    ضرار بن ضمره ضبایی ، از یاران امام (علیه السلام )علی ...
به شام رفت ، برر معاویه وارد شد .
    معاویه از او خواست از حالات امام بگوید ، گفت : 
    علی (علیه السلام ) را در حالی دیدم که شب،
پرده های خود را افکنده بود ، و او در محراب ایستاده ،
محاسن را به دست گرفته ، چون مار گزیده به خود
می پیچید ، و محزون می گریست و می گفت :
    ای دنیا ! ای دنیای حرام ! از من دور شو ،
آیا برای من خود نمایی می کنی ؟ یا شیفته من
شده ای تا روزی در دل من جای گیری ؟
هرگز مباد !
غیر مرا بفریب ، که مرا در تو هیچ نیازی نیست ،
تو را سه طلاقه کرده
ام ، تا بازگشتی نباشد ،
دوران زندگانی تو کوتاه ، ارزش تو اندک ،
و آرزوی تو پست است .
    آه از توشه اندک ، و درازی راه ، و دوری منزل ،
و عظمت روز قیامت .
    ***
    نهج البلاغه ، حکمت 77  
    یا
علی ...
   


| نوشته شده توسط عبدالله در شنبه 4/12/1386 و ساعت 6:31 عصر | نظرات دیگران()
 + حدیث عشق

سلامحدیث عشق ...
یه دونه از شعرای خودم  رو براتون میذارم و انتظاری ندارم جز اینکه ...
جز اینکه نظراتتو نو  برام بنویسید .
برای توضیحات بیشتر به یادداشت با عنوان ( ای دوست ... ) مراجعه کنید !             
***
                                                           حدیث عشق
زیباتر از دلدار ما ، آیا کسی دارد سراغ                             یا بر مثال قامتش ، کس دیده سروی را به باغ   
دارد ز بختم آگهی ، موی بلند و چشم او                          سودای خال گونه اش ، چن لاله ام بنهاده داغ
از رخ نقابش بر کشد ، مه رخ بپوشاند به ابر                     در پیش زیبا منظرش ، طاووس می ماند به زاغ
مشکل نماید زان دو لب ، کامم روا گشتن شبی                 هم کی ز بند زلف او ، این جان من یابد فراغ
دیشب به خوابی اندرش ، دیدم بر رندان مست                       گفتم شب تار مرا ، یارا ، نیافروزی چراغ
گفتا حدیث عشق را ، نامحرمان می نشنوند                      گر طالب بشنیدنی ، بر لب نه این زرین ایاغ
BlueBoy اگر خواهی ترا در بزم نیکان ره دهند             باید همه شب تا سحر ، روشن همی داری چراغ
***
برای توضیح کلمه BlueBoy به همان یادداشت ( ای دوست ... ) مراجعه نمایید .


| نوشته شده توسط عبدالله در شنبه 6/11/1386 و ساعت 9:26 عصر | نظرات دیگران()
   1   2      >

 لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[14/4/1387- 10:28 ع] نقدینگی ... !
[12/4/1387- 10:35 ع] زندگی ... !
[29/2/1387- 8:23 ع] گناه ...
[9/2/1387- 8:25 ع] لحظه دیدار
[23/1/1387- 1:32 ع] شقایق شیدا
[17/1/1387- 4:33 ع] نامه ای به مادرم حوا
[29/12/1386- 8:30 ع] سلام
[16/12/1386- 8:28 ع] 28 صفر
[4/12/1386- 6:31 ع] سه طلاقه !
[6/11/1386- 9:26 ع] حدیث عشق
[30/10/1386- 7:33 ع] اشک فراق
[آرشیو شده ها]
 
بالا