
جز هوسی در سر ما ، گو تو نی جز هوسی در سر او ، گو تو نی
در سر ما بود هوس با قدم در سر او بود هوس با خدم
لحظه دیدار ز ما بر گرفت چشم و به سوی دگران رو گرفت
شاهد ما آب دو چشمم ندید کز پی ما یار دگر بر گزید
چشم ز چشمش ، همه در چشم شد خواب ز خالش ، همه در خواب شد
چشم ز جورش ، همه در خواب به خواب ز لطفش ، همه از چشم نه
در هوسش پیر جوانی گزید وز ستمش خام به پیری رسید
کنج لبش ، آب حیات است و بس عطر تنش ، بوی گلاب است و بس
خنده او آب رخ پسته برد گریه او از لب جو خنده برد
سرو خجل گشت چو قدش بدید مشک به سر کوفت چو بویش شنید
غنچه مگر از لب او بد شنفت یا دهنش دید و ز نخوت شکفت
سحر مبین در خم ابروی اوست جان « عبدالله » در گرو لطف اوست
***
شعر (اگه بشه بهش شعر گفت ) از خودمه !
| نوشته شده توسط عبدالله در دوشنبه 9/2/1387 و ساعت 8:25 عصر |
نظرات دیگران()